تبليغاتX
پاییز و دریا
خلوتم را مشکن

ای آهوی خرامان دشت خیال

که دیرگاهیست مرا به غربت خاک کوچ داده اند.

به سکوت یک اتاق و یک پنجره.

به شبانه های دلتنگی

به چشمان دفن شدهء مهتاب در دل سیاه شب.

خلوتم را مشکن که پیوند من و ثانیه های منجمد شکسته خواهد شد

و شاید آخرین برگ بر شاخه مرا دوباره به وهم سبز طلوع ببرد

و بوی خاک باران خورده نوید رویش گندم را در شوره زار بدهد.

سعی بر من مبر که من راهی بی عبورم !

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مهدی |


مرا از یاد خواهی برد

و من از دیدگان سرد تو یک روز میخوانم سرود سرد و غمگین خداحافظ را.

مرا از یاد خواهی برد.

مرا از خویش خواهی راند

و قلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد.

تو از یادم نخواهی رفت !

من از چشمان تو هر دم نگاه تیرهء احساس را پر نور خواهم کرد

و من با خاطراتت زنده خواهم ماند.

چه غمگینم از این رفتن از این تنهائی سنگین چه بیزارم.

مرا از یاد خواهی برد

و میدانم و میدانی که از یادم نخواهی رفت.

 نخواهی رفت هرگز . . .

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط مهدی |


روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است، غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز میلاد، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط مهدی |


مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه

مثل تموم بختها بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه

سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره نداره نداره

طاقت اینكه پیشش گریه كنم نداره نداره نداره

حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه

داد می زنم كه ساقی میخونه بی شرابه

یادی نكردی از من

رسم رفاقت این بود --- رسم رفاقت این نیست

اشكی برام نریختی

عشق و صداقت این بود --- عشق و صداقت این نیست

دشمن راه دورم درد دلم زیاده

جاده به جز جدایی هیچی به من نداده

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط مهدی |


عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختن ها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل

عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا

عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در

عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق یعنی با تو آغاز سفر

عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا

عشق یعنی باز می خوانم تو را

عشق یعنی بگذری از آبرو

عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایی رو به دوست

عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد

عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی سروهای سر بلند

عشق یعنی خارها هم گل کنند

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط مهدی |


اگه روزگار بیرحم تو مهربون باش

اگه آفتاب میسوزون تو سایبون باش

حالا که تنهایی پای جونم نشستی

بیا واسه من تنها تو همزبون باش

تو مهربون باش

اگه سرما کمین کرده کنار باغچه

واسه گلهای بی نشون تا باغبون باش

تو مهربون باش

چراغ زندگیم رو دوباره روشنش کن

عزیزت تنها مونده دیگه نازو کمش کن

تو اوج قهر و آشتی اگه بیای گل کاشتی

نمیشدم هوایی اگه دوستم نداشتی

دیگه واسه برگشتنت دیوونه هستم

واسه خوشبختی دنبال بهونه هستم

اگه میگم گره هارو محکم ببندید

دلواپس فردای بی نشونه هستم

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط مهدی |


برای تمام دلتنگی ها دلتنگم

برای تو ... من ... ما و هر چه بین مان گذشت

برای عشقمان که در قابی کوچک و غبار آلود

هنوز هم زیباتر از همیشه لحظه هایمان را در خود جای داده است

همان عشقی که با یک نگاه متولد شد و با یک سلام جان گرفت

همان عشقی که لبخندت آب حیاتش بود

اما نمیدانم چرا به یکباره دیگر سراغی از آن نگرفتی

آن هم درست زمانی که میخواست به ثمر بنشیند

تو می توانستی ...

اما نخواستی ...

در حالی که من میخواستم...

اما نتوانستم

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط مهدی |


دیروز

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه

و اما امروز

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم

نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک

که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط مهدی |


چرا رفتی و با دردم مرا تنها رها کردی

چرا عاشق کشی کردی، چرا با من جفا کردی؟!!

ندانستی که آهم یک شبی گیرد چو دامانت

ندانستی و با هجرت بر این عاشق چه ها کردی

 برایت یک غزل دارم ولیکن نه، بدان جانا

 ز هجرانت هزاران مثنوی ماتم سرا کردی

 قدم هایم دگر سستند، مرا جانا نگاهی کن

 نمی دانی مگر دردم هزاران سر دوا کردی؟؟

 دگر می لرزم از سردی، نمی آید قلم دستم

 تو ای ساقی نگاهی کن، بشر را چون خدا کردی

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط مهدی |


 نگاه اول تو, عشق درون من را

احیاء و زنده کردست, چشمان بسته ام را

من دیده ام رو بستم, گویی که هیچ ندیدم

اما نشد ببندم, چشم و دل ترم را

من راز نرگسانت, شاید که فاش کردم

زیرا که سرّ خود را, دیدم شد آشکارا

اکنون نده عذابم, ای یار دلنوازم

آخر مگر چه کردم, گشته ام سنگ خارا

تاب وتوان ندارم, گر تو نکنی یادم

در این بهار زیبا, یارا برس به دادم

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط مهدی |