کاش یک آدم برفی بودم!
سفید، سفید اما سرد، سرد! با یک قلب بزرگ، اما یخی!
با یک لبخند سیاه زغالی!
با چشم های سیاه درشت دکمه ای!
کاش یک آدم برفی بودم
آن وقت حداقل می دانستم این تقصیر خودم بود که آب شدم!
قصه اصحاب کهف
یک شوخیست،
اینجا یک روز که بخوابی
از یاد همه خواهی رفت!
آینه
با تو هستم.
با تو هستم.
محض رضای خدا برای یکبار هم که شده
به جای چشم هایم دلم را نشان بده
تا بدانند
دیوار دلم آنقدرها هم که فکر می کنند
کوتاه نیست.
گاهی زیادی کوتاه می آیم.
بوی باران،
بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده پاک
آسمانِ آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد، نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حالِ روزگار
تقصیر آدم ها نیست.
از کودکی به جدایی ها عادت کرده اند.
همان جایی که روی تخته سیاه نوشتند:
خوب ها / بدها